سایت خط عشق ایران

نسخه کامل: شعري زيبا براي وطن
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید. نمایش نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
دلم ز هجرت پرنده‌های شهر خود گرفته است

کسی‌ شکایتی نمیکند

و قلب های سنگی‌ به خون نشستگان

خبر ز روز رفتن ستاره‌ها نمیدهد

مگو به من

ز این اجاق سوخته

ز دردها و زخم ها

که چون شکسته زورقان نسل ها

به باد هرزه گی برفت

مگو! مگو کزین سرای پرشده ز یاد ها

ز قبر های خشک بازها

چه غره های وحشتی

کمین بکرده خانه مرا

دل شکسته مرا

خیال مرگ هم نمیکند

سفیر این خراب بی نشان

مرا نه نور و نه تبسمی

به دل نشانده لحظه ای

کجا سفر کنم ز این هراس بی‌ امان

به کنج و گوشهٔ کجا به پا کنم

حریر این عروس کشته تن

وطن !

نه از تو دل توان بریدن و

نه از کمند یاد تو رها

چه کرده‌ای تو با من

ای وطن!

زبان خفته‌ای تو‌ای میان دام حادثه

چه روز‌ها که چشم تو بدید و دم مزد

چه قلب‌ها که در تو عاشقانه مرد و رفت.

تصور از نگاه تو بریست

تکلم از کلام تو تهی ست،

که خواب نسترن مرا ز یاد تو گذر دهد،

در آن دمی که مرگ هم عنایتی نمیکند

و نام قدسیان و کبریان

همه چو سنگ بیگذر

شفاعتی نمیکند

خیال ناب تو مرا ز خود برد

به خون و آب

مگو که دلشکسته ای

مگو که چون تن نمرده‌ای میان خاک

فرو فکنده‌ای کفن

وطن!

میان آب و خاک و آتش به باد رفته ا ت

نه می‌توان ترا بدید

و یا ز هرم چشم تو به آسمان رسید

تو یاد مبهمی

میان قطره‌های اشک ما

که در غمت چکید.

چکامه نیست این وطن!

حکایتی ز رفتن ستاره هاست

ستاره ها که نی‌ به ما و نی‌ به تو

چو همنظر شدند

حکایت از فروغ بی‌ فروغ این دل شکسته است،

بهانه‌ای وطن، بهانه‌ای وطن

حضور تو چنان به دل تنیده است

که نیستی‌ جدا ز ما

که نیستی‌ تو غیر ما

ای من من

وطن!
آدرس های مرجع