04-07-2010, 10:40 PM
دلم ز هجرت پرندههای شهر خود گرفته است
کسی شکایتی نمیکند
و قلب های سنگی به خون نشستگان
خبر ز روز رفتن ستارهها نمیدهد
مگو به من
ز این اجاق سوخته
ز دردها و زخم ها
که چون شکسته زورقان نسل ها
به باد هرزه گی برفت
مگو! مگو کزین سرای پرشده ز یاد ها
ز قبر های خشک بازها
چه غره های وحشتی
کمین بکرده خانه مرا
دل شکسته مرا
خیال مرگ هم نمیکند
سفیر این خراب بی نشان
مرا نه نور و نه تبسمی
به دل نشانده لحظه ای
کجا سفر کنم ز این هراس بی امان
به کنج و گوشهٔ کجا به پا کنم
حریر این عروس کشته تن
وطن !
نه از تو دل توان بریدن و
نه از کمند یاد تو رها
چه کردهای تو با من
ای وطن!
زبان خفتهای توای میان دام حادثه
چه روزها که چشم تو بدید و دم مزد
چه قلبها که در تو عاشقانه مرد و رفت.
تصور از نگاه تو بریست
تکلم از کلام تو تهی ست،
که خواب نسترن مرا ز یاد تو گذر دهد،
در آن دمی که مرگ هم عنایتی نمیکند
و نام قدسیان و کبریان
همه چو سنگ بیگذر
شفاعتی نمیکند
خیال ناب تو مرا ز خود برد
به خون و آب
مگو که دلشکسته ای
مگو که چون تن نمردهای میان خاک
فرو فکندهای کفن
وطن!
میان آب و خاک و آتش به باد رفته ا ت
نه میتوان ترا بدید
و یا ز هرم چشم تو به آسمان رسید
تو یاد مبهمی
میان قطرههای اشک ما
که در غمت چکید.
چکامه نیست این وطن!
حکایتی ز رفتن ستاره هاست
ستاره ها که نی به ما و نی به تو
چو همنظر شدند
حکایت از فروغ بی فروغ این دل شکسته است،
بهانهای وطن، بهانهای وطن
حضور تو چنان به دل تنیده است
که نیستی جدا ز ما
که نیستی تو غیر ما
ای من من
وطن!
کسی شکایتی نمیکند
و قلب های سنگی به خون نشستگان
خبر ز روز رفتن ستارهها نمیدهد
مگو به من
ز این اجاق سوخته
ز دردها و زخم ها
که چون شکسته زورقان نسل ها
به باد هرزه گی برفت
مگو! مگو کزین سرای پرشده ز یاد ها
ز قبر های خشک بازها
چه غره های وحشتی
کمین بکرده خانه مرا
دل شکسته مرا
خیال مرگ هم نمیکند
سفیر این خراب بی نشان
مرا نه نور و نه تبسمی
به دل نشانده لحظه ای
کجا سفر کنم ز این هراس بی امان
به کنج و گوشهٔ کجا به پا کنم
حریر این عروس کشته تن
وطن !
نه از تو دل توان بریدن و
نه از کمند یاد تو رها
چه کردهای تو با من
ای وطن!
زبان خفتهای توای میان دام حادثه
چه روزها که چشم تو بدید و دم مزد
چه قلبها که در تو عاشقانه مرد و رفت.
تصور از نگاه تو بریست
تکلم از کلام تو تهی ست،
که خواب نسترن مرا ز یاد تو گذر دهد،
در آن دمی که مرگ هم عنایتی نمیکند
و نام قدسیان و کبریان
همه چو سنگ بیگذر
شفاعتی نمیکند
خیال ناب تو مرا ز خود برد
به خون و آب
مگو که دلشکسته ای
مگو که چون تن نمردهای میان خاک
فرو فکندهای کفن
وطن!
میان آب و خاک و آتش به باد رفته ا ت
نه میتوان ترا بدید
و یا ز هرم چشم تو به آسمان رسید
تو یاد مبهمی
میان قطرههای اشک ما
که در غمت چکید.
چکامه نیست این وطن!
حکایتی ز رفتن ستاره هاست
ستاره ها که نی به ما و نی به تو
چو همنظر شدند
حکایت از فروغ بی فروغ این دل شکسته است،
بهانهای وطن، بهانهای وطن
حضور تو چنان به دل تنیده است
که نیستی جدا ز ما
که نیستی تو غیر ما
ای من من
وطن!